سلام
به اطلاع همه همراهان و عزیزان میرسانیم که نشریهی سیاسی فرهنگی هابیل در آستانهی سومین سال فعالیت خود، برای دومین بار در نمایشگاه سراسری مطبوعات کشور حضور دارد.
این نمایشگاه از بیست و هشتم مهرماه تا پنجم آبانماه برقرار است. غرفهی هابیل در بخش نشریات تخصصی قرار گرفته است . علاوه بر اعضای تحریریه و دستاندرکاران نشریه، انشاءالله جمعی از نویسندگان و صاحبنظران عرصهی فرهنگ و ادب و تاریخ انقلاب و جنگ نیز میهمان غرفهی هابیل خواهند بود.
چشمانتظار حضورتان در غرفهی هابیل هستیم.
یاعلی
ارسال شده در مورخ ۳۰ مهر ۸۸ توسط admin | موضوعات: دستهبندی نشده | نظرات: ۱۶ نظر
طرح جلد این شماره اختصاص یافته به پروندهی فیلم اخراجیها و مزین است به یک لنگ قرمز!
سرمقاله «رقصيدن به ساز ناکوک» نام دارد و نقدي است بر رويکرد دفاعمقدس دولتي در مهندسي فرهنگ دفاع مقدس، به بهانهي اکران فيلم «اخراجيها۲». به عبارتی میتوان این مطلب را جمعبندی همهی مطالبی دانست که در سرمقالههای پیشین حول محور مقولهی دفاع مقدس دولتی و مردمی به نگارش درآمده بودند.
در بخش مقالات دو مقاله میخوانید: یکی از سيدعلی کشفی با نام «حقيقت يا كارآيي» و با موضوع تأملي پیرامون سازمان فرهنگي در جمهوري اسلامي که به نوعی حول محور مفهوم مهندسی فرهنگی نگاشته شده؛ و دیگری «تاریخ، جنگ، روایت» به قلم استاد ارجمند اقای علیرضا کمری که مثل دیگر مطالبی که از ایشان خواندهاید حول محور مسألهی روایت است.
اما بخش قابل توجهی از این شماره به پروندهای برای دهنمکی و فیلم اخراجیهاش اختصاص دارد. پروندهای که «دفاع مقدس زرد» ناماش است و با مصاحبهای زیرخاکی با وی با عنوان «نسل ما قربانياند؛ مثل نسل شما» آغاز میشود و با ۵ یادداشت ادامه مییابد. دو یادداشت به نوعی حامی فیلم و سه یادداشت منتقد آن. یادداشتهای حامی فیلم عبارتاند از: «تصویری که به دیدنش عادت نداریم» به قلم محمدجواد میری و «آشتي با خاكستريها»به قلم محمدمهدي خالقي. و ییادداشتهای منتقد فیلم هم: «گذشته ی دیگر» به قلم احمد شریفزاده، «يقهگيري در قيامت» به قلم حسين مهکام و «اخراجیها؛ خارج از چارچوب» به قلم سیدمعینالدین ابطحی.
داستان این شماره ناماش «هیچکس» است و به قلم محمود قلیپور نوشته شده. محسن فرجی هم در یادداشت کئتاهی با عنوان «یک کلاف سردرگم زیبا» آن را نقد کرده است.
در بخش همصدا با حلق اسماعيل این شماره هم به انتخاب حامد صلاحي اشعاری از گروس عبدالملکیان، حسن صادقيپناه، عباس سودایی، مهدي ملكي، علیمحمد مؤدب، محمد مجتبا احمدی، بیژن ارژن و نجمه بناييان میخوانید.
ترازوی نقد این شماره دو مطلب یکی از آیت معروفی با عنوان «شهر خيال» و در نقد مقالهی «شهر آرمان ندارد» هابیل شمارهی ۷؛ و دیگری از حمیدرضا شکارسری با نام «کدام استدلال؟ کدام انصاف؟» و در نقد مقالهی «کدام شعر؟ کدام تعهد؟» همان شماره را شامل میشود.
اما هفتامین پاطوق هابيل به «حوزه و روحانیت» اختصاص یافته است. این پاطوق که به دبیری علیرضا کمیلی تنظیم شده است این یادداشتها را در خود جای داده:
نيازهاي حداكثري، پاسخهاي حداقلي/ عليرضا كميلي
روحانيت و شناخت مخاطب/ محمدرضا زایري
روحانيت، ميراث دين و گذر به دنياي جديد/ علي مهجور
آزادانديشيِ همهگانی/ فرید مدرسی
حوزهاي براي همهی دين/ ناصر مشفق
نهضت ترجمه؛ حوزههای علمیه و مقتضیات زمان/ مهدی ابراهیمزاده
حقوق متقابل انقلاب و حوزه/ محمدرضا امینی
آلزلیمرِ نوزاد¬ها؛ در باب همراهی هنرِ روزگار و طلاب/ فرهاد آهنگری
نهادهای سنتي و مدرن ، رهبري زمان و مكان/ امين بابازاده
آرمان يا مدرک؟ مسأله اين ا ست!/ احمد شریفزاده
خطابه یا گفتوگو؛ جستاری در رابطهی میان نهاد روحانیت و جامعه/ سیدمعینالدین ابطحی
رابطهاي مجهول و محك پويايي؛ تأملي در مسألهی تعاملات ولايت مطلقهی فقيه و مرجعيت ديني در ايران معاصر/ حبیبالله رحیمپور ازغدي
هابیل شش در ۹۶صفحه روی دکهها انتظار شما را میکشد. آن را بیابیدش و اگر خواندید نقد و نظراتتان را به ما منتقل کنید. همینجا هم محل خوبی است برای اظهار نظراتتان.
یاعلی
چنانچه لابد تا حالا باخبر شدهايد، بعد از يك دورهي نسبتاً طولاني غيبت «هابيل» روي دكههاي مطبوعات، بالاخره چشممان به جمال شمارهي ۷ روشن شد!
ماجراي انتشار اين شماره داستان مفصلي دارد كه بماند.
اما آنچه در اين شماره ميخوانيد:
سرمقاله يا همآن «حرفهايي براي نشنيدن» ديگر با عبور از موضوع دفاعمقدس دولتي و مردمي، اين شماره به سراغ مبحث آرمانشهر و آرمانشهرگرايي رفته است. موضوعي كه احتمالا قرار است چند شمارهاي ادامه يابد. عنوان سرمقالهي اين شماره اين است: «شهر، آرمان ندارد؛ مجمعالجزايري پراكنده در دفاع از واقعبيني».
در بخش مقالات اين شماره دو مقاله با عنوانهاي «گفتمان قرباني» به قلم سيدعلي كشفي و «كدام شعر؟ كدام تعهد؟» به قلم كاظم رستمي ميخوانيد.
اما بخش قابل توجهي از اين شماره اختصاص يافته به پروندهاي براي رضا اميرخاني. اين پرونده البته قرار بود مفصلتر باشد و مستقل؛ كه نشد. اولين بخش پرونده گپ و گفت مفصل زهير توكلي است با رضا اميرخاني دربارهي آثار او و ادبيات جنگ و انقلاب اسلامي با عنوان «من عميقاً يك آنارشيستم» كه الحق خواندني است و جذاب. علاوه بر يادداشت اميرخاني، در اين پرونده چهار يادداشت ديگر هم با موضوع نقد و بررسي آثار اميرخاني ميخوانيد كه عبارتاند از:
*«امیرخانی؛ معلق میان ما و آنها» به قلم دكتر محمدرضا جوادی یگانه
*«فرزند زمانه» به قلم مجيد قيصري
*«نویسندهي انقلابی» به قلم محمود قليپور
*«با اينها چه كنيم؟» به قلم حسين غفاري
داستان اين شماره «کوچه» نام دارد و اثري است از خسرو عباسی خودلان؛ كه نقد آن را در ادامهاش با عنوان «کوچه یا کلوچه؟ مسأله این است!» به قلم مجيد پورولي كلشتري ميخوانيد.
در «همصدا با حلق اسماعيل» اين شماره اشعاري از ليلا كردبچه، سيدحبيب نظاري، حميد شرفي، سيدرسول پيره، كبرا موسوي قهفرخي و جواد زهتاب آمده است.
ششامين پاطوق هابيل «دانشگاه و دانشجو» نام دارد و شامل اين مطالب ميشود:
*«داستان ما و دانشگاه»/ احمد ذوعلم
*«مراکز آموزشی تقلیل دین! نقدي بر تقليلگراييهاي دانشگاه امامصادق(ع)»/ ناصر مشفق
*«دانشگاه و جمهوری اسلامی؛ آیا جمهوری اسلامی بنا به مقتضیات ایدئولوژیک خود میتواند با مقتضیات دانشگاه کنار بیاید یا نه؟»/ متین غفاریان
*«چرا جنبش دانشجويي افول كرده است؟»/ مرتضا فيروزآبادي
*«دین و نیاز به علوم اجتماعی جدید»/ محمدجواد شريفزاده
*«وضعیت علوم انسانی در دانشگاه¬های ایران»/ فاضل مریدی فریمانی
*«در هوای عالمی دیگر»/ مهدی ابراهیمزاده
*«آتليههای ایزوله/ نگاهی به نارسايیهای آموزش هنر در دانشگاهها با تمرکز بر آموزش هنرهای تجسمی»/ محمد صمدی
*«جنبش دانشجوییِ ما»/ محمدحسين ساعي
هفتامين هابيل در ۸۴ صفحه و با قيمت هزار تومان منتشر شده است.
روي دكههاي مطبوعاتي آن را بيابيد!
و چه قدر خوب كه اگر يافتيد و خوانديد نظراتتان را هماينجا برايمان بنويسيد.
منتظريم.
ارسال شده در مورخ ۶ اسفند ۸۷ توسط admin | موضوعات: دستهبندی نشده | نظرات: ۴۱ نظر
نمايشگاه سراسري مطبوعات بعد از يك هفته فعاليت، دوم آذرماه به پايان رسيد. هابيل هم ـ چنانچه ميدانيد و احتمالاً ديديد ـ براي اولينبار در اين نمايشگاه حضور داشت. غرفهي هابيل البته چندان جاي پُر رفت و آمدي نبود. ولي بحمدلله استقبال مخاطبان و هابيلخوانان خيلي خوب و انصافاً بيش از انتظار ما بود. خصوصاً كه غرفهي هابيل تا يكي دو روز آخر تابلو نداشت!
سلام
به اطلاع همه همراهان و عزیزان میرسانیم که نشریهی سیاسی فرهنگی هابیل در آستانهی دومین سال فعالیت خود، برای اولینبار در نمایشگاه سراسری مطبوعات کشور حضور دارد.
این نمایشگاه از تاریخ ۲۶ آبانماه جاری تا ۲ آذرماه برقرار است. غرفهی هابیل در بخش نشریات سیاسی فرهنگی (موکت قرمز)، جزیرهی سوم، غرفهی دوم قرار گرفته.
علاوه بر اعضای تحریریه و دستاندرکاران نشریه، انشاءالله جمعی از نویسندگان و صاحبنظران عرصهی فرهنگ و ادب و تاریخ انقلاب و جنگ نیز میهمان غرفهی هابیل خواهند بود. برنامهی حضور میهمانان ویژهی غرفهی هابیل متعاقبا در همین وبلاگ اعلام خواهد شد.
چشمانتظار حضورتان در غرفهی هابیل هستیم.
یاعلی
ارسال شده در مورخ ۲۴ آبان ۸۷ توسط admin | موضوعات: دستهبندی نشده | نظرات: ۱۵ نظر
لابد شمارهی جدید نشریهی امتداد (ارگان راهیان نور) را دیده و خواندهاید.
طرح روی جلد و سرمقالهی شمارهی ۳۲ این نشریه، در حقیقت پاسخ روی جلد و سرمقالهی شمارهی ۸ هابیل است. البته بدون آنکه نامی از هابیل برده شود!
بی هیچ توضیحی، در ادامه فرازهایی از مقالهی «دخیل بر ضریح شهیدان» به قلم آقای حسن ابراهیمزاده را از امتداد شمارهی ۳۲ نقل میکنیم. متن کامل را هم میتوانید در اینجا بخوانید:
برخورد گزینشی با تاریخ، عدم مراجعه به کتب اصیل، عدم عرضة دریافتها به بزرگان علم و سوار شدن بر موج احساسات و جوانی، در کنار جوگیر شدن با تشویقهای کسانی که هرگز با تشیع و آموزههای حوزههای نور آشتی نکردند، پیآمدی جز خلط کردن و گام نهادن در مسیر قداستشکنی و قداستزدایی نداشته و ندارد. از یاد نبریم اگر مجاهدتهای نفسانی بزرگان شیعه نبود، هرگز امروز تفکر ناب تشیع بر این سرزمین حکمفرما نبود و هرگز حماسهای به نام حماسة خمینی(ره) و یارانش رقم نمیخورد و چه بسا امروز دفتر سردبیرها و اتاق تحریریهها، به جای پر بودن از عطر کلام اهل بیت(ع) آکنده از افیون و ابتذال صوفیان و تودهایها و بهائیان و… بود.
کسانی که به سادگی و بدون هیچ دقتی، حتی فرق بین عالم «سنتی» با عالم «سنتگرا» و عالم «متحجر» با آخوند «درباری» را نمیدانند و همه را با عینک بدبینی مینگرند، سرانجامی جز بیتوفیقی و گرفتار آمدن در چنبرة مخالفان اسلام و انقلاب پیش روی نخواند داشت.
بیشک آنچه موجب شده است که امروز ضریح شهیدان بوییدنی و بوسیدنی شود، برخورد عالمانة آنان با تاریخ تشیع و مشی مؤدبانة آنان با عالمان و بزرگان تشیع است که این سیره و سلوک را از امام شهیدان به ارث برده بودند؛ امامی که هرگز اجازه نداد در مقابل او نام مرجع بزرگی را، حتی اگر مخالف مشی سیاسی او باشد، با بیاحترامی ببرند؛ چرا که از منظر او توهین به ساحت مقدس عالمان شیعه، موجب «قطع ولایت» میشود.
×
از یاد نبریم در هنگام دفاع مقدس، بودند افراد و جریانهایی که با نادیده گرفتن این فرمان امام که «جنگ در رأس همة امور است» همواره به انتقاد از وضعیت جنگ و اختلافافکنی و نوشتن مقاله بر علیه فرماندهان و بزرگنمایی ضعفها میپرداختند و در کنار این حاشیهرویها و آب به آسیاب دشمنان ریختن، خود را عقل کل و نوگرا و نواندیش معرفی و خواستار مبارزه با سنتهای عزاداری و سینهزنی میشدند و اینگونه عزاداریها را ساخته و پرداختة دربار صفویه و غیره برمیشمردند و سرانجام از مسیر ولایت جدا شدند و تاوان کجفهمیهای خود را دادند.
×
آنچه امروز هزاران نفر را بر آن میدارد تا از اقصی نقاط ایران و جهان، بر گرد مزار شهدا و قتلگاه آنان گرد آیند، در حقیقت پاسداشت حرکت شهدا در زنده نگهداشتن شعائر الهی و عزاداریهای سنتی است. امروز زائران کوی شهدا، همانگونه بر سینه میزنند و همانگونه گریه میکنند که شهدا بر سینه زدند و گریستند و این یعنی استمراری که برای برخی، نه تحملآور است و نه باورپذیر؛ از اینرو به جای همراهی با این قافلة فرهنگی و تأسی به رهبر انقلاب در این حرکت، درست مانند برخی در زمان جنگ، زبان به نقد و انتقاد میگشایند، غافل از اینکه:
چراغی را که ایزد برفروزد
هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
×
دخیل جوانان بر ضریح شهیدان، استمداد جوان امروز از کانون حماسهها و ایثارها و تأسی به آنان در دفاع از مکتب و این خاک سراسر نور است؛ چیزی که خوشایند برخی نبوده و نیست.
×
تفکر «یا همه یا هیچ» هرگز تفکری اسلامی نبوده و نیست؛ تفکری که تأثیرپذیران مکاتب غیراسلامی با نگاه آرمانگرایانة محض خود در عرصة عمل، همواره نه خود یک گام به جلو گذاشته و نه با قلم و سخن و غوغاسالاری خود به دیگری اجازه داده و یا میدهند که گامی رو به جلو برداشته و یا بردارند.
تاریخ انقلاب، گواه این است که آنانی که با تأثیرپذیری از مکتب اخلاقی کانت و اندیشههای ایدهآلیستی او، هر رفتار اخلاقی را زمانی دارای ارزش اخلاقی میپندارند که حتی شائبة دخیل بودن احساسات در آن نباشد و تاجایی پیش میروند که محبت مادر در شیر دادن فرزند را نیز فاقد ارزش قلمداد میکنند، از مسیر انقلاب و امام جدا شده و یا جدا خواهند شد.
از یاد نبریم، زمانی این تفکر که تا امام زمان(عج) ظهور نکند و جامعه نتواند ۳۱۳ مصلح را در رکاب امام زمان(ع) قرار ندهد، دستاویز کسانی شد که نهتنها هرگز پا در وادی مبارزه با رژیم ننهادند، بلکه توجیهگر حاکمیت طاغوت بر سرزمین ایران شدند.
×
هیچکس منکر این امر نبوده و نیست که هیچ حرکتی بینقص نبوده و نیست، اما بزرگنمایی و سیاهنمایی و دیدن نیمة خالی لیوان و انکار دستاوردها و بر طبل مخالفت نواختن، بیانگر خروج از دایرة انصاف و مروت کسانی است که در مسیر نقد، حتی از سیاهنمایی نمادهای دینی، چون «ضریح» هم ابا نمیکنند. بیشک اگر گزینش نیروهای اعزامی به جبهة جنگ و مدیریت جنگ در ایام دفاع مقدس، به افراد آرمانگرایی که بدون دیدن واقعیات موجود، به تحلیل و نقد میپرداختند، سپرده میشد، کسی حق ورود به عرصة کارزار را نداشت و معلوم نبود حماسة دفاع مقدس چگونه رقم میخورد.
×
ایمان به غیب و باورمندی به اینکه ماورای این عالم ماده، عالمی است و ملائک و شهیدان با حضورشان به اذن خداوند در عالم هستی میتوانند نقشآفرینی کنند، تنها مدالی است پرافتخار که بر سینة مؤمنان میدرخشد و آنان را در مسیر شاهراه هدایت قرآنی قرار میدهد. شاید هیچ فسادی بر روی زمین چون شبهه وارد کردن و ایجاد تشکیک در باورهای اعتقادی مردم نباشد که موجب خروج بشر از «صراط مستقیم» میگردد. حکایت آنانی که با چرتکة عقل دکارتی همهچیز را محاسبه میکنند و مزار امامان و امامزادگان و شهدا و سرزمینهای مقدس را چون قطعههای دیگر زمین مینگرند، حکایت همانانی است که به غیب اعتقاد ندارند و هرگز حاضر به پا نهادن «در ره» نبوده و نیستند؛ از اینرو چون خود از برکات و نورانیت این اماکن بینصیباند، دیگران را نیز به بینصیبی از آن متهم میکنند و چون خود از چراغِ «عقلِ نوری» محروماند و در جهل مرکب غوطهورند، زائران این حریمها را «عوام» میپندارند و چون ابزار شناخت آنان، تنها عقل جزئینگر، معاملهگر و محاسبهگر است و باورمند به تفکیک تعقل از تعبد هستند، گمان میکنند هر رفتار متعبدانه جدای از دایرة تعقل است و هرکس تن به عقل معاملهگر نمیدهد، عوام است. اگر این گریزپایان از معابد و مساجد و زیارتگاهها و مزار شهدا، لحظهای خود را به نسیم معنوی این اماکن میسپردند و یا حتی به خواندن سنگ قبری اکتفا میکردند و با دیدن شعری چون «تو پای به ره بنه و هیچ مپرس»، «خود راه بگویدت که چگونه باید رفت» آنگاه نشانه پشت سر نشانه، آنان را به سوی هدایت سوق میداد.
کسی که هنوز در بیراهة خودشیفتگی و جادة خاکیِ خرد خاکی میلولد و با انکار غیب و پذیرش تعبد، پایش به شاهراه «صراط» باز نشده است، باید منکر نشانههایی شود که مزار امامان و امامزادگان و قبور شهدا، فراروی مؤمنان قرار میدهند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینة نامحرم زد.
ارسال شده در مورخ ۲۸ مهر ۸۷ توسط admin | موضوعات: دستهبندی نشده | نظرات: ۳۷ نظر
شمارهي ۱۲ اولين پاطوق هابيل زاده شد: «كتابهاي روايت فتح». پاطوقي با ۱۴ يادداشت؛ كه از نقد فرمي تا زبانشناختي و ادبي و جامعهشناختي كتابهاي روايت فتح را ميتوانستي در آن بجويي. تنوعي كه در پاطوقهاي بعدي به اين شدت تكرار نشد!
پاطوق دو به بررسي و نقد شخصيتي اختصاص داشت كه در بين انقلابيان جوان وجههاي اسطورهاي دارد؛ «شهيد سيدمرتضا آويني». اين پاطوق ۱۳ يادداشت را شامل ميشد كه به بررسي آرا و نظرات آن شهيد در مورد مقولات هنر، انقلاب، عاشورا، جنگ و سينما. حسن ختام آن پاطوق يادداشتي بود با عنوان «امامزاده مرتضا» كه به نقد نوع رابطهي شيفتهوار جماعت انقلابي با شهيدآويني پرداخته بود. يادداشتي كه البته پسلرزههاي بسياري را متوجه نشريه ساخت كه هنوز هم ادامه دارد!
پاطوق سه با عنوان «نسل ما» اختصاص داشت به ۱۲ يادداشت كه در حقيقت تكنگاريهايي بودند به قلم ۱۱ جوان نسل سومي دربارهي خود و نسلشان. پاطوقي كه رنگ و طعم متفاوت داشت با ديگر پاطوقها.
پاطوق چهار، پاطوق «بسيج» بود؛ با ۹ يادداشت. پاطوقي كه قبل از انتشارش همه ميگفتند آخرين پاطوق خواهد بود و هابيل را به مسلخ خواهد كشاند! اما پس از انتشار با استقبال كمنظير صنوف مختلف بسيجيان مواجه شد. عجب نبود؛ چه: سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. هرچند هزينههايي را به حكم لرزش پس از خوردن خربزه به نشريه و اذناب آن تحميل كرد و ميكند!
و بالاخره پاطوق پنج «راهيان نور» بود، با ۱۰ يادداشت. در مورد يكي از مهمترين و بزرگترين اتفاقها در عرصهي فرهنگ دفاع مقدس به نام اردوهاي راهيان نور؛ و نقد و بررسي فرصتها و تهديدهاي اين اتفاق.
اما پاطوق شش چنانچه پيشتر اشاره كرده بوديم «دانشگاه و دانشجو» نام دارد و قرار است يادداشتهاي با محوريت سرفصلهاي زير را شامل شود:
-آکادمی علوم انسانی و جمهوری اسلامی
-بیسوادی و مدرکزدهگی
-دانشگاه تودهای و دانشگاه نخبهگرا
-نسبت تشکلهای دانشجویی و بدنهی دانشگاه
-بنبست اثرگذاری جنبش دانشجویی
-دانشگاه و اخلاق
-آزاد اندیشی و بايستههاي آن
-دانشگاه و انقلاب
-دانشگاه و دفاع مقدس
-آموزش هنر در دانشگاهها
-علمدزدی
-پایاننامهها؛ فرمزدهگی
-پژوهشکدهها، دانشگاهها، پژوهشگاهها
-تولید علم؛ داخل و خارج دانشگاه
-کنکور؛ آری یا نه؟
-دانشگاه سیاسی؛ سیاست دانشگاهی
-آیا دانشگاه میتواند تولیدگر علم موردنیاز انقلاب باشد؟
طبيعتا محدوديت پاطوق مانع آن ميشود كه مجال پرداختن به همهي اين سرفصلها فراهم آيد. اما …
اما اولويتبندي، گزينش و تكميل اين فهرست بسته به نظر شما مخاطب گرامي است. و اگر موافق باشيد اين پُست را به بررسي و اظهارنظر پيرامون همين موضوع اختصاص دهيم.
كدام موضوع؟ و چرا؟
راستي!
شما نميخواهيد به جمع اهالي پاطوق شش بپيونديد؟
اگر ميخواهيد بسم الله.
يادداشتها و مقالات خود را در حجم حداكثر ۲۰۰۰ كلمه حول موضوعات مذكور يا هر سرفصل ديگري كه معتقديد بايد در اين ليست باشد و نيست براي هابيل يا براي دبير پاطوق شش ـ آقاي احمد ذوعلم ـ ارسال كنيد:
۲ به لطف خدا شمارهي اول دورهي جديد (و به سياق پيشين شمارهي هشت) منتشر شد و روي دكهها آمد. نميدانم هنوز به دستتان رسيده است يا نه. اين نخستين شمارهاي است كه به صورت سراسري توزيع ميشود و براي ما حكم آزمون دارد. بنابراين بسيار سپاسگزار لطفتان خواهيم بود اگر از كيفيت و نحوهي توزيع نشريه در كيوسكها و دكههاي مطبوعاتي شهر و محل زندهگي خود ما را مطلع سازيد. (شمارهي بخش توزيع را كه داريد. هماين وبلاگ هم ميتواند جاي خوبي باشد براي بيان اين مسأله.)
۳ در اين شماره ميتوانيد اين مطالب را بخوانيد:
دخیل بر ضریح عوام؛ نقدی بر رویکردهای عوامزده و عوامگرا به دفاع مقدس/ محسن حسام مظاهری
در غياب قياس؛ در غفلت از تفاوت/ سيدعلي كشفي
امپراتوري احساس و تمدن آفتابگردانهاي دوپا/ مرتضا كربلاييلو
جنگ به روايت «همهي» مردم؛ بحثي در تاريخ شفاهي جنگ/ دكتر علياصغر سعيدي
خاطرهشناخت؛ دانشِ در راه/ عليرضا كمري
سفر به خطهي آدمهاي «ديگر»؛ همخواني «با سرودخوان جنگ در خطهي نام و ننگ» اثر نادر ابراهيمي/ سعيد كيايي
جيرجيرك/ مجيد قيصري
نگاه خنثا به جنگ و تبعاتش/ مهدي قزلي
بت عیّار؛ در محضر استاد مرحوم دکتر سوارالدین آستانپناه(ره)/ برزو بیطرف
بعد از جنگ/ وحید طلعت
سيبهاي سرخ و زرد/ مهدی پرویز
قرباني سكوت/ مرضیه کمالیزاده
آهنگ عاشقانهي يونس/ مرتضا حيدري آلكثير
قایم موشک/ ابوالفضل جلال
پاييز شصت و سه/ سیده صدیقه عظیمینیا
بوسعید شدند/ سعيد بيابانكي
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد/ دكتر رحمتالله صديق سروستاني
كدام مزرعه؟كدام شخم؟/ حميدرضا شكارسري
تراكتورتان را خاموش كنيد جناب سردبير!/ فاطمه دلاوري پاريزي
پاطوق هابيل؛ پاطوق پنج ـ راهيان نور
گذار از «فرصت» به «بحران»/ سيدطاها بهنام تقدسي
شکلگیری طبقهي تابعین و بیم و امیدها در روایت/ رسول حميدي
پارادوكس مقبول/ زهير توكلي
متصدیان جدید مناطق!/ ناصر مشفق
راهيان نور؛ دههي فجر، دههي محرم/ طيبه قانع
تباكي در قتلگاه/ محمد صمدي
وجدان يا گفتمان/ سيدعلي كشفي
کمربندهایی که شُل میشوند/ مرتضا توسلیان
«موزه» يا «يادمان»؛ مسأله اين نيست!/ محمدحسين بادامچي
زائر در زیارت شهید یا شهید در نظارت زائر/ مهران فکور
۴ ميخواهيم اگر شما موافق باشيد يكي دو پُست وبلاگ را به ارزيابي و نقد مطالب شمارهي جديد اختصاص دهيم. لطفا نظرات و ارزيابي كليتان از هابيل ۸ را ذيل هماين مطلب و ارزيابي و نقدتان نسبت به پاطوق راهيان نور و سرمقالهي شمارهي جديد يعني «دخيل بر پنجرهي عوام» را در دو پُست بعدي ذكر فرماييد.
بسي ممنون.
يا علي.
ارسال شده در مورخ ۲۶ مرداد ۸۷ توسط admin | موضوعات: دستهبندی نشده | نظرات: ۳۸ نظر
فرازهايي منتخب از سرمقالهي شمارهي ۱ (دورهي جديد) دخیل بر ضریح عوام نقدی بر رویکردهای عوامزده و عوامگرا به دفاع مقدس
محسن حسام مظاهری
دينداري مردمان، از عصری به عصری، و از مکانی به مکانی، و از فرهنگی به فرهنگی گونهگون است. و در هر عصر، رنگی دارد و شکلی و ظاهری.
*
دينداري گونهگون است و فربهترین دستهی این گونهها ممهور است به نام عوام (طبقهی اصلی دينداران). عوام هماره بر مذهبیاند متفاوت با مذهب علما؛ گرچه که این هر دو بر یک نام واحد باشند. و زبان عوام در فهم و عمل به دین آشکارا با زبان عالمان دین مغایر است؛ گرچه که یکی از این دو، گاه به دلایلی با آن دیگری همزبانی کند.
اگر عالمان دین در مقام تفقه و استنباط، به اصولی پابندند، عوام دین نیز در عمل شریعتمدارانهی خود اصولی دارند و مرامی؛ گرچه که نانوشته و متغیر و منعطف.
عالمان بر «عقل» تکیه دارند و دغدغهشان تبیین عقلانی گزارهها و متون دین است و حتا اگر حدیثی را مغایر و مباین با حکم عقل یافتند ممکن است از آن صرفنظر کنند. در مقابل، در منطق دينداري عوام، این عاطفه و احساس است که حرف اول و آخر را میزند. عاطفه و احساسی که به عشق نسب میبرد و گاه کار را به جنون میکشاند و معشوق و مجنون و مؤمن را بر یک صندلی مینشاند.
دینداری عالمانِ دین، «مستند» است. در پیشگاه آن، هر سخنی پذیرفته نیست؛ مگر آنکه جواز ورود و اذن دخول داشته باشد و این جواز هم جز با اظهار خویشآوندی و انتساب با کتاب و بعد سنت پذیرفته نیست. دينداري عوام را ولی چنین دغدغهای در سر نیست. که تنها به کاربردیبودن نقل میاندیشد و در منطق آن، يك خواب يا رؤياي صادق، گاهي ارزش عملي و تأثيرش بهمراتب بیشتر از يك گزارهي معتبر ديني است؛ و مكاشفههاي ولو دور از درك عقلي قدرتي دارند كه هزار استدلال عقلاني عاري از آناند.
عالمان را دغدغهی «ناب»بودن و «اصالة النسبِ» هر فعل و قول منسوب به دین است و پیشهشان سنجش و تطبیق، و مسندشان مسندِ قضاوت در باب آنکه دین بر فلان صورت دينداري مهر تأیید میزند یا نه. حال آنکه دينداري عوام سرِ التقاط دارد و امتزاج و اتصال و تلفیق؛ با هرآنچه که دينداري را جلای بیشتر و جذبهی والاتر و بهکارآیی فزونتر بخشد؛ با هرآنچه که قابلیت امتزاج داشته باشد.
دينداري عالمان، «مفهومی» است. در فهم ایشان، دین منظومهای است بههمپیوسته و متشکل از مجموعهای از مفاهیم. مفاهیمی که هر یک حکم معیار و سنگ محک دارند برای سنجش و قیاس و قضاوت؛ که فرمود: «افراد را با حق بسنجید و نه حق را با افراد». دينداري عوام، اما به جای مفاهیم از قضا بر مصادیق تکیه دارد. دین در تعریف عملی نزد عوام، به قدیسان و بزرگانش شناخته و شناسانده میشود. آناناند که باب ورود فرد به صحن قدسی یک دین محسوب میشوند (نه چنانچه در دينداري عالمانه ارزش است پذیرش استدلالی اصول دین). به مدد آنان، دیندار، «دین»دار میشود و میماند و به واسطهی آنان با دین و با خدا مرتبط میشود و همهی ارجاعاتش به ایشان است. عشقورزیدن و ابراز محبت و برقراری رابطهی عاطفی با ایشان میشود اصول دین، و گریه و شیون در مصايب آنان و اظهار سرور به گاهِ شادیشان میشود فروع دین. چنین منزلت والایی ایجاب میکند این تکیهگاه حتیالامکان مستحکمتر باشد. چنین است که در دينداري عوام، قدیسان و شخصیتهای دینی در قامت «اسطوره» ظاهر میشوند و از مرزهای یک بشر معمولی بسی فراتر میروند.
دينداري عالمانه، دينداري انتزاعی است؛ اما دينداري عامیانه بهشدت عینی و کاربردی است. عوام باید دینشان را حس کنند. دین باید برایشان ملموس و دردسترس باشد؛ مانند دیگر اجزای زندهگیشان. باید بتوانند دینشان را ببینند، بشنوند، و در دستانشان لمس کنند. به هماین دلیل اساساً عوام میل به ابزارمندی دينداريشان دارند و بهشدت مستعد پذیرش اشیاییاند که رنگ تقدس بر آنان بزنند.
این است حکایت جدال دينداري عالمانه و عوامانه و راز آنکه هماره ـ لااقل پارهای از ـ علما را با تظاهرات ديندارانهی عوام سرِ ناسازگاری است؛ عوامي كه اگر دستشان به ضريح نرسد انگار كه زيارت نكردهاند واگر دخيل نبندند انگار كه دعايشان شنيده نميشود؛ عوامي كه بين سنگيني عَلَم دستهشان و تعداد تيغههاش با ميزان عنايت اهلبيت به ايشان رابطهي مستقيمي ميپندارند؛ عوامي كه شمايل اسطورههاي مذهبيشان را كنار پوستر خوانندهها و سوپراستارها و فوتباليستهاي محبوبشان و بر يك ديوار ميزنند؛ عوامي كه اگر يك محرم قمه نزنند يا زير علامت و نخل نروند، نذرشان ادا نميشود؛ عوامي كه نه مجلس روضهشان ترك ميشود و نه مجلس رقصشان؛ عوامي كه غلظت ايمانشان با يك خواب و رؤيا بالا و پايين ميرود و به استخاره و تفأل بيش از فكرشان اعتماد ميكنند و نسخههاي دعانويس و رمال را بيش از نسخههاي پزشك به كار ميبندند. عوامي كه اگر جن و تقدير و چشمزخم و جادو و سحر و ورد را ازشان بگيري، دينشان حتماً چيزي كم دارد.
بله؛ سخن از دو زبان است، دو فرهنگ، دو میدان بستر فهم؛ و یک دین.
*
تاریخ سیاسی ایران، لااقل از عهد مغول به بعد، کمابیش تاریخ شاهان و حکام دیندار بوده است. شاهان و حکامی که به سیاست مقتضی هر عهد، مناسبات خود با علما را سامانی نو به نو دادهاند و هرگاه جبههی ایشان را کمتوان و نحیف یافتند، سنبهی خود را پُرزورتر کردند و مسند خویش را محکمتر. شاهان و حکامی که خود را «ظلالله» مینامیدند و داعیهی رهبری توأمان سیاسی و مذهبی مردمان را در سر میپروراندند و بسته به قوت و جسارت خود، سرِ رقابت با علما داشتند. و تاریخ مشحون است از تظاهرات ديندارانهی شاهان و امرای مغول و تیموری و صفوی و قاجاری و حتا پهلوی. تظاهراتی که طبعاً نمیتوانست چندان جایی در مدل دينداري عالمانه داشته باشد و به تمامی در زمرهی دينداري عامه میگنجید. چه، این دينداري به جهت آدابمندی و ابزارمندیش بهشدت مستعد ظهور تجمل و تفاخر است و با خلق و خوی شاهانه تناسب بیشتری دارد. چنین است که به هر گوشه از مناسک و رسوم دينداري عامه که مینگری ردپایی از شاهی یا امیری یا صاحبمنصبی را بهوضوح میبینی؛ و گسترهی این امر تا آنجاست که میتوان از دوگانهی دينداري شاه ـ مردم/ دينداري علما سخن گفت.
*
وقتی از دينداري عالمانه سخن میگوییم البته بدان معنا نیست که همهی عالمان به چنین مدلی پابند باشند. كماآنكه به گواه تاريخ، دستهای علما از ورود به جبههي انتقاد از عوام حذر کردند و با علم به خصوصیات دينداري عامه و سلاح برنده و محافظ آن یعنی تعصب، بر سری که البته درد میکرد دستمال نبستند و مصلحت وقت در آن دیدند که به مجادلهی عوام ورود نکنند. هركدام البته به دليلي؛ چه عافیتطلبی و بیمِ خلوتشدن دوروربرشان و لاغرشدن خیل مریدانشان؛ چه علم به بیحاصلی اقدامات مصلحانه؛ چه مصلحتاندیشی و مراعات انسجام ملت شیعه و «حفظ بیضهی اسلام»؛ و چه حتا نظر مثبت و علقهی شخصی ـ اعتقادی به دينداري عامه و مظاهر آن. این دسته از علما بعضاً حتا به همدلی با عوام پرداخته و بر اقدامات ایشان صحه گذاردند و برای رسوم و ابتکارات ایشان مبنا و منشأیی دینی درست کردند.
اما در مقابل اين دسته، بخش عظيمي از علمای شیعه با استناد به این حديث شريف که «إذا ظهرت البدع فللعالم أن یظهر علمه و إلا فعلیه لعنة الله» به عرصهی تقابل با عوام وارد شدند. این ورود البته همیشه به یک صورت و از یک راه نبود و لااقل دو مدل عمده را شامل میشد:
مدل اول به موضع منتقدانهی پارهای از علما نسبت به سلاطین برمیگشت و اینکه عموماً آنها را حکام جور و ظلمه میدانستند و از همکاری و همراهی با ایشان سر باز میزدند. بهتبع چنين موضعي، عمدهی اقدامات اصلاحی ايشان با صرفنظرکردن از وجه عملیاتی و اقدامی آن صورت میگرفت و به صرف نگارش رسالهای، یا تدوین کتابی یا صدور فتوایی منحصر میشد. اما در مدل دوم، برخی دیگر از علما سعی کردند از درِ تعامل و برقراری روابط حسنهی حداقلی با شاهان وارد شده و با استفاده از نفوذ معنوی خود، ایشان را به انجام پارهای اصلاحات ترغیب سازند. طبیعی است که این اصلاحات نمیتوانست چندان بنیادین و اصولی باشد و بیشتر مصادیقی جزیی مییافت. هرچند همین مقدار هم حکم لنگهکفشی داشت که در بیابان غنیمت بود.
*
در فضاي فراهمآمدهي پس از سقوط رضاخان، برخی روشنفکران با مستمسک قراردادن مظاهر دينداري عامه حملاتی را به تشیع آغازیدند. در پاسخ به این حملات آیتالله سیدروحالله خمینی به نمایندهگی از حوزهی قم، کتاب «کشف الاسرار» را نگاشت. او در این کتاب تلویحاً با صحهگذاردن بر تفکیک دينداري علما و عامه از لزوم قدرتدهی به روحانیت برای مقابله با انحرافات عامه سخن گفت و نوشت: «ما و هيچيك از دينداران نميگوييم كه با اين اسم [دين]، هركس هركاري ميكند، خوب است. چه بسا علماي بزرگ و دانشمندان، بسياري از اين كارها را ناروا دانسته و به نوبت خود از آن جلوگيري كردند. … [اما] تكليف روحاني در اينجا چيست؟ و با چه وسيله بايد روحاني جلوگيري كند، جز گفتن؟ … ما كه ميگوييم بايد همهگي كمك كنند تا روحاني نفوذ و قوه پيدا كند و روحاني را نبايد كوچك كرد و از نظر مردم انداخت، براي هماين است كه اينها اگر در نظر توده بزرگ شدند، حرفهاي آنها درشان اثر ميكند. فرضاً يكوقت هم به سخن آنها اعتنا نكردند، با قوهي جبريه آنها را جلوگيري ميكنند.» آن هنگام کسی گمان نمیبرد که سی و اندی سال بعد و از قضا به دست خود نویسندهی کشف الاسرار این «نفوذ و قوه» در قامت یک حکومت تمامعیار فراهم آید. امامخمینی اما سیاستمدارتر از آن بود که به گاهِ انقلاب و شوراندن توده، به منطقهی خطر دينداري عامه پا گذارد و به موازات مبارزه با رژیم پهلوی، خود را درگیر مجادلهی عوام هم بسازد. او این کار را به دیگر رهبران فکری انقلاب واگذاشت و بدین شکل بهانه به دست مخالفان مذهبی انقلاب نداد. چنین بود که مطهری «حماسهی حسینی» نوشت و شریعتی «تشیع صفوی» را نکوهید. امامخمینی حتا به هنگام شعلهورشدن تقابل انقلابیون با عوام مذهبی ـ نظیر غائلهی «شهید جاوید» یا هجمهها به دکتر شریعتی ـ هم حتیالامکان با سکوت، از موضعگیری و جانبداری صريح از انقلابيون حذر میکرد. او با این سیاست توانست «هم عوام پامنبری کافی و هم دانشجویان کلاسهای شریعتی را به صحنهی مبارزه کشاند» و در فهرست انقلابیون هم نام طیب حاجرضایی را بگنجاند و هم نام مهدی بازرگان را. با پیروزی انقلاب، گرچه دیگر مانعِ «مصلحت» بر سر راه نبود، اما باز به مراعات شرایط جنگی، نظام از «قوهی جبریه»ای که رهبرش سالها پیش وعدهاش را داده بود بهره نبرد و تنها به پارهای جراحیها نظیر برخورد با انجمن حجتیه اکتفا کرد. این شرایط حساس تا فرازهای پایانی عمر امام استمرار داشت. هرچند ایشان در آن واپسین سالها و در پیامهای مکتوب خود، به جریان دينداري عوامانه و ضدانقلابهای مذهبی تعریضهایی داشت و از جمله در «منشور روحانیتِ» خود، بهشدت از «مقدسنماي واپسگرا و بیشعور» و «روحانینمایان متحجر» انتقاد کرده و خاطرات مخالفتهای این جماعت با مبارزه در رژیم پیشین و «خونِ دل»ی که از ایشان خورده بود را یادآور شده بود، ولی گویا هنوز زمان مقابلهی رسمی با آنان فرا نرسیده بود.
در آغازین سالهای دههی دوم انقلاب، اما دیگر زمانهی تثبیت رسیده بود و بسیاری مصلحتاندیشیهای پیشین دیگر موضوعیت نداشت. چنین بود که آیتالله خامنهای آشکارا به این میدان پا گذاشت و در سال ۱۳۷۳ در یک سخنرانی به بهانهی انتقاد از گسترش برخی رسوم خرافی عزاداری، دينداري عوامانه را به چالش کشاند. ایشان با انتقاد از رسومی چون قمهزنی و قفلزنی و سینهخیزرفتن به زیارت حرم اهلبیت، چنین گفت: «كجاي اين كار عزاداري است؟ اين جعلي است. اينها چيزهايي است كه از دين نيست. بلاشك خدا از اين كارها راضي نيست. دست علماي سلف بسته بود و نميتوانستند اين حرفها را بگويند. اما امروز، روز حاكميت اسلام و جلوهي اسلام است. ما نبايد كاري بكنيم كه جامعهي اسلاميِ برتر يعني جامعهي محب اهلبيت(ع) كه مفتخر به نام مقدس وليعصر(ع) است، به نام حسينبنعلي(ع) و به نام اميرالمؤمنين(ع) در نظر مسلمانان عالم و غيرمسلمانها به عنوان يك گروه آدمهاي خرافي بيمنطق معرفي بشود.» بله، دیگر وقت آن بود که وعدهی دیرین بنیانگذار انقلاب جامهی تحقق بر تن کند. از این مقطع، دیگربار جدال دیرین عوام و [قشری از] علما رخ نمود. منتها با این تفاوت که اینبار کفهی علما سنگین شده بود و قدرت در دستان ایشان بود. صفآراییها، گرچه تلویحی و غیرمستقیم، شکل گرفت. پارهای از علماي سنتي جانب عوام را گرفتند و به سنت اسلاف خود، به عملِ عوامِ مقلدِ خود مشروعیت بخشیدند و برچسب «ضدانقلاب» را پذیرا شدند؛ و پارهای دیگر از ایشان که «انقلابی» بودند، زبان به گلایه و انتقاد از مظاهر دينداري عوام گشودند و به غیرشرعیبودن و خرافیبودن رسومی که در چشم آنان مقدسترین اند، فتوا دادند. انتقاداتِ این سالهای برخی علما و مراجع از عزاداریهای عوام و نوحهها و شعرها و روضههاشان در این راستا است. چه، آنها میبینند كه چهگونه فرمانِ هدایتِ ادبِ دينداري از دستشان خارج میشود. حتا اینبار نیروهای انتظامی و امنیتی هم وارد میدان شدهاند. بااینهمه درصد کامیابی این اصلاحات هنوز در هالهای از ابهام است. كماآنكه خصوصاً در سالهای اخیر شاهد فربهترشدن روزافزون دينداري عامه و مظاهرش بودهایم و به موازات کمفروغشدن احساس اقبال به قرائت انقلابی از اسلام و تشیع، برداشتهای سنتی و عوامانه به مدد استخدام رسانههای جدید رشد چشمگیری داشتهاند. حتا بسیاری از روحانیون، وعاظ و شخصیتهای انقلابی هم در تبلیغات دینی به این رویکردها مایل شده و در رقابت برای «جذب» مخاطب بیشتر به منشها، ابزارها و ادبیات آنان تمسک و تشبه میجویند. و داستان يك بام و دو هوا تكرار ميشود.
*
برای اثبات این مدعا کافی است به عنوان مشتی نمونهی خروار به مجموعه اقدامات و فعالیتهایی که در عرصهی فرهنگ و ادب موسوم به دفاع مقدس در سالیان اخیر و توسط نهادها و سازمانهای رسمی متولی این امر صورت گرفته، نیمنگاهی بیاندازیم. به راستی اگر محک دينداري عوامانه و عالمانه در میان باشد تا چه میزان میتوان آنچه تحتعنوان تبلیغ و ترویج فرهنگ دفاعمقدس انجام میشود را عالمانه دانست؟ برای یافتن پاسخ لازم است یکبار دیگر خصوصیاتی که پیشتر برای دينداري عوامانه گفتیم را از نظر بگذرانیم. در آنصورت درخواهیم یافت که مخاطب دفاعمقدس دولتي بیشتر عوام اند و نه خواص. چنين است كه شاقول اين گفتمان آنچه را به كام عامه خوش آيد، راست و مستقيم ميپندارد و نه آنچه واقعاً هست يا بايد باشد را.
رویکرد دفاعمقدس دولتی ـ منطبق بر ذایقهی عوام ـ رویکرد مناسکسازی است؛ درست مشابه رویکرد شاهان دیندار! چنین است که مناطق جنگی را ارض مقدس میکند و در آنها گنبد و بارگاه میسازد و خیل زوار را برای زیارتشان گسیل میدارد؛ از زندهگی و وصیتنامهی شهدا روضه میسازد و از نحوهي شهادتشان مقتل مينويسد و برای پامنبریهاش روضهخوانی میکند و درست مشابه روضهخوانان عوام، گاه به هر رطب و یابسی دست میآویزد تا اشک جماعت را درآورد؛ که اساساً گریستن را اصالت میدهد و معیار حقانیت میشمرد؛ در گوشهگوشهی شهرها، بازماندهی پیکر شهدای گمنام را به خاک میسپرد و بر آنها ضریح میسازد تا مردم بر آنها دخیل بندند؛ روضهخوان و نوحهخوان ـ با عنوان «راوی» ـ تربیت میکند و به آنها فنون لازم اشکدرآوری و مجلسگردانی را میآموزد؛ برای برگزاری مجالس مذهبی زمانهای جدید تعریف میکند و مناسبتهای نوین میسازد؛ با سرمايهگذاري بر شعر و تحريض شاعري، قصد دارد ادبيات آييني جديدي بسازد؛ از شهدا به برخی سرداران و مشاهیر بسنده میکند و از ایشان و زندهگیشان اسطورههایی فرابشری و غیر«معمولی» میسازد و در مورد منش و خلقیات و درجات خوبی آنان راه غلو میپیماید؛ در تبيين وقايع، تنها به رویکرد عرفانی بسنده میکند و از جنگ ـ خشنترین امر بشری ـ، تفسیری لطیف، زیبا و عرفانی ارایه میدهد؛ با [سوء]استفاده از گفتمان عاشورایی، رزمندهگان و شهدا را عرفایی تصویر میکند که تنها باید به ایشان ایمان بیاوری، بی که بتوانی چون و چرا کنی در برابرشان، بی که بتوانی نزدیکشان شوی، و حتا بی که بتوانی بفهمیشان. چه، عقل را ارج و قربي در این رویکرد نیست و سنت تمسخر عقل و مذمت عاقلان، اینجا نیز جاری و ساری است.
چنين صنعتي بيگمان نياز به كالاهايي هم دارد كه مقدس شمرده شوند و نقش نماد را بازي كنند؛ كه عوام اشياء مقدس را دوست ميدارند. ازاينرو، چفيه و پلاك و سربند و خاك تبركي و… توليد و ترويج ميكند.
وقتي چنين رويكردي تغلب يافت، معيارها و ارزيابيها هم بهتبع رنگ عوامانه پذيرا ميشوند: قرار است منبر شلوغ شود؛ قرار است آمار زوار بالا رود؛ قرار است مجلس، قيامت شود؛ قرار است همآيش «بتركاند»؛ قرار است شب خاطره مثل بمب صدا كند؛ قرار است آدمها ـ خصوصاً «جوانهای مخاطب تهاجم فرهنگی» ـ بیایند و یکشبه متحول شوند؛ قرار است دخترهای بدحجاب توی رودربایستی شهدا چادری شوند و پسرهای بینماز، متأثر از شهدای همسن و سال خودشان ـ که ماجرای تکهتکهشدنشان را شنيدهاند ـ نمازخوان شوند؛ قرار است فلان کوه یا تفرجگاه بهجای جماعت خلاف و دختر پسرهای فاسد، «میعادگاه عاشقان» شود و بهجای ظلمتِ گناه، «نور شهدا» از آن به شهر و ساکنان غفلتزدهاش بتابد؛ قرار است فهرست اماکن زيارتي از انحصار حرم امامرضا(ع) و حضرت معصومه(س) و امامزادههای دیگر درآید؛ قرار است مردم مانند عاشوراي حسين(ع)، روضهی عاشوراي ایران را هم بخوانند و مانند تربت کربلا بر خاک شلمچه و طلائیه و فکه هم تبرک جویند؛ و…
و تازه اینهمه در زمانی در حال رخدادن است که هنوز کسانی از شاهدان بیواسطهی ماجرا زندهاند. فرداها ديگر چه رخ خواهد داد؟
*
بهراستی چه میشود انقلابی که رهبرانش بر رویکرد عالمانه به دین تأکید دارند و از جملهي منتقدان اصلی دينداري عوام اند، انقلابی که یک جبههی اصلی از مخالفان و منتقدانش هماره جبههی عوام مذهبی و متعصب بوده است، انقلابی كه بر رویکردهای استدلالی و عقلانی به اسلام تکیه داشته و همیشه تلاش کرده از مظان تهمت خرافیبودن و بیمنطقی بگریزد، حال برای تبیین و تبلیغ یکی از ثمرات خود ـ دفاع مقدس ـ دست به دامان رویکردهای عوامانه میشود؟ انقلابی که رهبران فکریش از روضههای ساختهگی و دروغگويي و داستانپردازی حول واقعهی عاشورا به بهانهی گریاندن مردم به شدت انتقاد میکردند، حال چه شده است که خود از جنگش مقتل مينويسد و روضه میسازد و میگریاند؟ انقلابی که تئوریسینهاش، عوام را به جهت بسترسازی برای تحریفات لفظی و معنوی واقعهی عاشورا ملامت ميكردند، و شاهان را به جهت عوامفریبی تحت لوای مناسکسازیهای بدعتآمیز مورد مذمت قرار میدادند، حال چه شده که خود در معرض این اتهام قرار گرفته است؟
از اینها گذشته، آیا متولیان امور به این نمیاندیشند که با مناسكسازي و به صرف تکیه بر ابعاد احساسی یک واقعه، نمیتوان آن را در حافظهی بلندمدت یک ملت ثبت و ضبط کرد؟ به این نمیاندیشند که اگر این عواطف تحريكشده، مبنای عقلانی و مستدل نداشته باشند، نمیتوانند تأثیرات عمیقی را به دنبال آورند و در همآن سطح باقی خواهند ماند؟ آیا اینبار ـ که دیگر دست علما بسته نیست ـ هم بايد علمایی مصلح و بيدارگر را انتظار کشید؟ آیا اینگونه اعمال فقط وقتی از سلاطین ظالم و عوام معاصر ایشان سر زند نکوهیده است؟ و یا مسئولین و نهادهای «نظام مقدس جمهوری اسلامی» نیز محتمل است که به دام عوامگرایی و عوامزدهگی و خدای ناکرده عوامفریبی بیفتند؟
متن كامل اين مقاله را ميتوانيد در هابيل شمارهي ۸ (شمارهي ۱ دورهي جديد) بخوانيد.
ارسال شده در مورخ ۲۶ مرداد ۸۷ توسط admin | موضوعات: دستهبندی نشده | نظرات: ۱۲ نظر